محمد تقي جعفري
522
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى
و به گفتن داستانهاى برگزيده پرداختند و تا نيم شب سرگذشتهاى نيك و بد با يكديگر در ميان نهادند . سپس مهمان دست از حكايت پردازى برداشت و براى خواب به سوى آن رختخواب كه در پيش در ومخصوص به صاحب خانه بود رفت وخوابيد . صاحب خانه از خجالتش چيزى نگفت و اظهار نكرد كه اين رختخواب جايگاه من وهمسرم مىباشد ورختخواب تو در آن طرف انداخته شده است . بدين ترتيب قرارى كه شوهر با زنش در اختصاص رختخواب گذاشته بودند دگرگون گشت . در همان شب باران سختى باريدن گرفت كه از تراكم وانبوهى ابرش به شگفت آمدند . پس از آن كه صاحب خانه و مهمان به خواب رفتند . زن صاحب خانه آمد و مطابق قرار دادى كه با شوهر گذاشته بودند ، برهنه شد و رفت زير لحافى كه مهمان به رويش كشيده بود و به گمان اين كه شوهرش است كه در رختخواب خوابيده است ، چنين گفت : شوهر عزيزم از آن واقعه كه مىترسيدم بر سرم آمد . زيرا اين باران و گل نخواهد گذاشت كه مهمان از خانهء ما برود و مانند صابون سلطانى كه در رخت زياد مىماند ثابت خواهد ماند . ( ( 3664 ) ) اندرين باران و گل او كى رود بر سر وجان تو او تاوان شود مهمان موقعى كه اين سخن را از زن صاحب خانه شنيد ، بىدرنگ از رختخواب برخاست وگفت : هيچ ترس وواهمه نداشته باشيد ، من چكمهء محكم دارم وغم گل و باران نمىخورم . من رفتم خدا حافظ ، و خير بر شما باد . خدا كند كه هرگز در سفر شادمان نباشم كه مرا از سير به سوى مقصد باز خواهد داشت ، آرى خوشىهاى سفر رهزن مسافر است ونمىگذارد كه مسافر به مقصود اصلى خود رهسپار گردد . وقتى كه مهمان رفت ، زن صاحب خانه از گفتار سردش پشيمان شد و هر چه اعتذار مىكرد كهاى امير ، اى مهمان عزيز ، من شوخى كردم ، نتيجهاى نبخشيد و ( ( 3670 ) ) لابه وزارى زن سودى نداشت رفت وايشان را در آن حسرت گذاشت مرد و زن در فراق مهمان جامهء عزا پوشيدند ، وحسرتها وندامتها داشتند ،